تبليغاتX
شعر و پسرک





















شعر و پسرک

زیر باران باید رفت

آفتاب است و، بيابان چه فراخ!
              نيست در آن نه گياه و نه درخت.
غير آواي غرابان، ديگر
             بسته هر بانگي از اين وادي رخت
در پس پرده‌يي از گرد و غبار
              نقطه‌يي لرزد از دور سياه:
چشم اگر پيش رود، مي‌بيند
              آدمي هست كه مي‌پويد راه

تنش از خستگي افتاده ز كار
             بر سر و رويش بنشسته غبار
شده از تشنگي‌اش خشك گلو
             پاي عريانش مجروح ز خار

هر قدم پيش رود، پاي افق
             چشم او بيند دريايي آب
اندكي راه چو مي‌پيمايد
             مي‌كند فكر كه مي‌بيند خواب

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت22:54توسط علی | |

 رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد ، عكس تنهايي خود را در آب
آب در حوض نبود...
ماهيان مي گفتند:
هيچ تقصير درختان نيست.

ظهر دم كرده تابستان بود ،
پسر روشن آب ، لب پاشويه نشست
و عقاب خورشيد ، آمد او را به هوا برد كه برد.

به درك راه نبرديم به اكسيژن آب.
برق از پولك ما رفت كه رفت.
ولي آن نور درشت ،
عكس آن ميخك قرمز در آب
كه اگر باد مي آمد دل او ، پشت چين هاي تغافل مي زد،
چشم ما بود.
روزني بود به اقرار بهشت.

تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي ، همت كن
و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است...

باد مي رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا مي رفتم....

+نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت15:48توسط علی | |

 

 


زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
زندگی جذبه دستی است که می چیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه ، که در دهان گس تابستان است.
زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره.
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.
خبر رفتن موشک به فضا،
لمس تنهایی ماه، فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.

+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت23:29توسط علی | |

 

خواب تلخ

مرغ مهتاب
می خواند.
ابری در اتاقم می گرید.
گل های چشم پشیمانی می شکفد.
در تابوت پنجره ام پیکر مشرق می لولد.
مغرب جان می کند
می میرد.
گیاه نارنجی خورشید
در مرداب اتاقم می روید کم کم
بیدارم
نپنداریدم در خواب
سایه ی شاخه ای بشکسته
آهسته خوابم کرد
اکنون دارم می شنوم
آهنگ مرغ مهتاب
و گل های چشم پشیمانی را پرپر می کنم...

+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت23:23توسط علی | |

غمی غمناک
شب سردی است,و من افسرده.
راه دوری است,و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.


می کنم,تنها,از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها.


فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.


نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر,سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ بر آرم از دل:
وای,این شب چقدر تاریک است!


خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟


مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل
غم من,لیک,غمی غمناک است.

+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت23:8توسط علی | |